یک پاراگراف از یک کتاب

در آغوشی هستم که مثل آغوش تو گرم و پرنوازش است. در آغوش مردمم. مردمی که دوستم می‌دارند و ستایشی در حد پرستش نثارم می‌کنند. بیشتر، معلم‌ها و فرهنگی‌ها. جوان‌هایی سرشار و پر. فکر می‌کنم اگر کمی جوان‌تر بودم از برخورد با این همه محبت که بی‌دریغ و بی‌چشمداشت نثارم می‌شود چه لذتی می‌بردم! اما همه‌ی این‌ها، در این روزگار، برای من خسته هیچ نیست. خدا خدا می‌کنم که هر چه زودتر خروارها محبت‌شان را بردارند بروند و لحظه‌یی تنهایم بگذارند تا بتوانم سر فرصت به تو فکر کنم.

از آپارات واوک